شبهای امتحان و سلسله جغدیان
امروز شش بهمن ماه است و سر رسید سال 1379 را باز می کنم به خط لیلا صالحی در آن نوشته شده سلسله جغدیان تاسیس شد.هنوز امتحانات بعضی از دانشگاهها تمام نشده اگر به وبلاگهای مختلف سر زده باشید دانشجویان محترم مطالب جالبی درباره این روزهای دشوار نوشته اند.به عنوان مثال یکی نوشته در ساعات ملکوتی امتحانات من و همه دانشجویان می گوییم خدایا غلط کردم از ترم بعد حتما می خوانم.اگر به خاطر داشته باشید این دعای ساعات ملکوتی ما هم بود که اعضای سلسله جغدیان -وجه تسمیه اش بیدار ماندان تا طلوع صبح دانشجویان شب امتحانی- بودیم یکی دیگر نوشته به خدا سوگند اگر سوالات امتحان را در دست چپ و پاسخ امتحانات را در دست راستم نهند بازهم حال ندارم نگاهی به آنها افکنم.سلسله جغدیان توسط لیلا و سودابه و خدیجه و زینت و سوسن خواهر سودابه پایه گذاری شد به زبان دیگر معتقد به همین سوگند غلیظ و شدید بودند.دیگری نوشته شب امتحان است شیطونه میگه برم درس بخونم.زکی من که گول نمیخورم! سر انجام با پایان امتحانات سلسله جغدیان به دلیل تن پروری و تنبلی بنیانگذارانش فروپاشید و امتحانات به پایان رسید.دلم برای همه بنیانگذاران محترم سلسله تنگ شده ولی به خدا سوگند برای شب امتحان هیچوقت دلم تنگ نمی شود! یادم است عزیزه روی میز پینگ پنگ می نشست و درس می خواند و اشرف طول سالن خوابگاه را گز می کرد.لیلا تا آخرین قطره تعطیلی در بوکان می ماند.من و سودابه هم که شلمان بودیم و سر ساعت دوازده می خوابیدم حالا چه درس خوانده بودیم و چه نخوانده بودیم.خدیجه هم غش غش به خرزنی بچه ها در سالن می خندید.شکوفه هم دچار تنگی نفس میشد از شدت استرس و باید می بردیمش بیرون خوابگاه نفس بکشد.سوسن زانوانش را بغل می کرد و می گفت زینت چه بکنم؟ و من کلی با لهجه کرمانشاهیش حال می کردم.سر رسید را می بندم.سلسله فروپاشیده و بنیانگذاران اینک خودشان برگزار کننده امتحانات هستند چه می شود کرد گهی زین به پشت و گهی پشت به زین و این سر آغاز دفتری دیگر در زندگی ماست.
همکلاسی قدیمی شما حسین پور
نظرات شما عزیزان:


از خاطرات تک تک عزیزان لذت بردیم خصوصا خاطره آقای موسوی که بارها با لهجه خاص استاد بزرگوار آقای شکوهی برامون تعریف کرده بود .موفق وموید باشید .

دوستان عزیز شبهای امتحان به کنار و تقلبهای سر جلسه امتحان هم حال و هوای دیگه ای داشت . ما پنج نفر دبیری ها همیشه آخرین شماره های صندلی امتحان رو داشتیم و تو این پنج نفر من و اقای موسوی خیلی تقلب می کردیم . اولین تقلب عمرم تو ترم اول و تو درس 4واحی هخامنشیان بود . هنوز هم از این جسارتم در عجبم!!!! (ترم اول و اولین امتحان اختصاصی ) سر جلسه چیزی برای نوشتن نداشتم و همش به برگه اقای موسوی نگاه می کردم . دلش سوخت و اشاره کرد برگه هامونو عوض کنیم در حضور استاد برگه هامونو عوض کردیم و برای هم جواب سوالهارو نوشتیم . من که از ترس داشتم سکته میکردم در فرصت دیگری دوباره برگه هارو برگردوندیم. بعد از امتحان همه جمع شدند جلوی دفتر و استاد تصحیح کرد من شدم 11 واز اینکه نیوفتادم خیلی خوشحال بودم با اینکه تقلب کرده بودم استاد گفت اونایی که ده یا یازده شدند در حد هفت و هشت بودند. هروقت آقای قادری و عاشق و زیور و رقیه رو به خاطر افتادن تو این درس ناراحت میدیدم برای اقای موسوی دعا می کردم.
عرفانی

نه استادی نه دکتری نه آقایی .چند نفر از دوستای دورو برم متوجه شدند از جمله زینت زود گفتند لاله چی میگی و من تازه فهمیدم چه گندی زدم خدارو شکر استاد نشنید.
.gif)

یکبار من و یکی از دوستان دیگه تصمیم گرفتیم یه ضدحالی به اینها بزنیم رفتیم یک تشتی را پر آب کردیم چراغهامون رو خاموش کردیم و آب را از بالا ریختیم رو سرشون . یک هیاهویی به پا شد که بیا و ببین . دیگه تا صبح بچه ها فقط آب گوشهاشون رو پاک می کردند و نه می خندیدند و نه درس می خوندند . تو اون جمع عاشق و چشمه سنگی و اسدی دقیقا یادم هست که بودند .


مرسی به خاطر ارسال خاطرات زیبایت .
تو امتحان تاریخ قاجاریه دکتر شکوهی بزرگ که کتاب پیتر اوری را معرفی کرده بود ، من کتاب را نخریدم یکی دو تا از بچه ها هم گفتند که کتاب را از وسط نصف کنیم و نوبتی بخونیم من قبول نکردم و اون شب امتحان را با خیال راحت خوابیدم . تو امتحان اگه اشتباه نکنم دکتر شکوهی 20 تا سئوال داده بود که هر کدام یک نمره داشت و اکثر سئوالها هم خارج از کتاب بود من فقط سه تا سئوال را نصفه نیمه جواب دادم بعد امتحان همه گلایه می کردند که این چه سئوالاتی بود من هم برای ضد حال زدن می گفتم خیلی سئوالهای خوبی بودند . بالاخره دو سه روز بعد دیدم بچه ها جمع شدند در اتاق دکتر شکوهی . به یکی می گه 6 گرفتی به یکه می گه 9 گرفتی حتما دوستانی که اونجا بودند این خاطره را یادشون هست من لرزان لرزان نزدیک اتاق دکتر شدم گفتم الان می گه موسوی تو 3 گرفتی اصلا این خاطره از یادم نمی ره دکتر شکوهی همین که مرا دید گفت میر حسین تو 13 گرفتی بچه ها گفتند استاد ایشون میرمحمد هست گفت آره میرمحمد تو 13 گرفتی . تو خودم مونده بودم خدایا این دکتر شکوهی خواست ما را ضایع نکنه یا واقعا برام 13 داده که بعد دیدم واقعا گل کاشته و برام 13 داده . از اون روز دونستم که دکتر شکوهی واقعا دکتر شکوهی بزرگ است .برایش از ته دلم آرزوی سلامتی می کنم .